اسفند 93
سلام قشنگم.. میخوام از روزهای پایانی زندگی دو نفره بنویسم... روزها و ماه ها پشت سر هم میرفتن و من هر روز به تو دختر نازم نزدیکتر میشدم... روزهای آخر سال هم رسید و طبق معمول سال های قبل خونه تکونی عید شروع شد . البته امسال یه فرقی با سال های قبل داشت ها... فرقش این بود که بنده بخاطر شرایط خاص در خونه تکونی نقشی نداشتم و زحمت همه کارها گردن مامان جونی و بابا بود عزیزم. . دست جفتشون درد نکنه...بنده هم با دختر کوچولوم روزهای آخر سفرمون رو در حال استراحت بودیم که یه وقت به خانوم خانوم ها بد نگذره و هوس زودتر اومدن به سرش نزنه.... مخصوصا تو روزهای آخر سال که من کل دغدغم این بود که شما بعد از تحویل سال بدنیا بیای......
نویسنده :
مامان سحر
12:06



